این روزهای گل پسرم
از وقتی اومدیم خونه خودمون و دیگه جمع و جور شدیم تو عادت کردی صبحها تا ساعت 11 _11:30 میخوابی 
اونیکی خونه بودیم خیلی کم پیش می اومد اینقدر بخوابی ![]()
وقتی هم بیدار میشی جات پای تلویزیونه و مشغول کارتون نگاه کردن میشی که من خیلی بدم میاد به جای بازی کردن همش یه گوشه بشینی و هیچ تحرکی نداشته باشی 
طبقه بالامون یه پسر دارن به اسم امیرحسین که فکر کنم 2 سالی از تو بزرگتره
بعضی وقتها بعد از ظهرها با هم میرین تو حیاط و بازی میکنین ![]()
بعضی وقتها هم یا اون میاد خونه ما یا تو میری خونه اونا
وقتی تو میری اونجا تا برمیگردونیمت خون جلوی چشامون رو میگیره ![]()
فکر میکنی فقط یه امروزه و باید تا آخرین لحظه استفاده کنی اما چون اونا صبح زود سرکار میرن و امیرحسین رو هم مهد میذارن باید شبا زود بخوابن اما تو این چیزا رو درک نمیکنی و هر وقت میری خونه شون با گریه میاریمت خونه ![]()
از دوازدهم این ماه(شهریور93) شبا تنها تو اتاقت میخوابی ![]()
البته من کنارتم تا میخوابی،اولین شب انگار میخواستم تو رو تنها تو بیابون رها کنم ![]()
تا صبح نخوابیدم همش 5 دقیقه یه بار اومدم بهت سر زدم و دلم آشوب بود.آخه همیشه کنارم بودی
روز بعد چشام از بیخوابی میسوخت و شب جاتو تو اتاق خودمون انداختم ![]()
وقتی صدای نفساتو میشنوم آرامش دارم 
اما برای اینکه هر دو عادت کنیم شبای بعد هم تو اتاق خودت خوابیدی،نسبت به شب اول برای خودم راحت تر بود اما تا صبح نیم ساعت یا یه ساعت یه بار بهت سر میزنیم
آخه خیلی بدم میخوابی همش باید صاف و صوفت کنم
اینم عکس تو و امیرحسین که دیشب وقتی اومد خونه مون ازتون انداختم
البته همش مسخره بازی درآوردین و نذاشتین یه عکس خوب ازتون بندازم




این روزهای گل پسرم 



